روایتی از سهراب و کشش های ماورایی...
"کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد سهراب؟"
"ندای آغاز" شرح انگیزه ی سفری است به سوی وسعتی که کلمات از توصیف آن عاجزند(وسعت بی واژه)،جایی که در ختان حماسی آن از دور پیداست.شاعر در این شعر برخی از دلایله سفرش را برای ما ذکر می کند:
او از یک طرف مشتاق و از طرف دیگر مجبور است که به این سفر برود.وی قبلا شرحی از سفر روحانی اش را در منظومه ی مسافر که به اختصار آوردم ذکر کرده بود.در آنجا برای ما شرح داده بود که:
"همیشه فاصله ای هست و.....
این ترنم محزون حزن
تا به ابد شنیده خواهد شد....."
این سفرها معمولا از زمان و مکان آغاز می شود و به بی زمانی و بی مکانی ختم میشود.سفر مطرح در "ندای آغاز" هم ازین دست سفرهاست.
در یک شب آرام خرداد آغاز می شود و به سوی شهر نمادین حماسه ها در بی کرانگی بی واژه ای ختم می شود.
...شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد...
کسی او را در آغاز شعر ندا می دهد. نا شناسی که اطرافیانه سهراب حضورش را درک نمی کنند.پس شاعر مدتها به اندیشه فرو می رود . چه باید بکند..در ادامه سهراب باز هم مسافر این راه می شود و شعر با ندایی دیگر به پایان می رسد!
"کفش هایم کو
چه کسی بو صدازد:سهراب؟"
کسی که وی را در آن شبه تاریک صدا می زند ندایی از درون سهراب است و بی شک ندایی از اندرون وی به سفر می خواندش زیرا انقدر آوایش برای شاعر آشناست که رابطه ی آن صدا با سهراب به رابطه ی هوا با برگ تشبیه شده!
"آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ! "
پس اطرافیانه سهراب چه ؟
آنها در خوابند خوابی عمیق خوابی از جنسه عادت های ملموس زندگی و شاعر از خوابشان دلتنگ نیست زیرا انگیزه ی بی خوابی وی از لون دیگریست!!!!!
"مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر"
چرا خود وی نم ی خوابد؟
شاعر تلاش می کند مثل اطرافیانش با مرثیه ی نیمه شب خردادبه خوابی عادت وار برود اما چه فایده :
"شب خرداد به آرزامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد."
در واقع نسیمه بیداری و هوشیاری از حواشی سبز پتو خوابش را با خود می برد!
حتی از بالش او که جایکاه سر پر از خیال اوست آواز پرستوهای پر جنب جوش مسافر می آید.دیگرچگونه می توان خفت؟نه باید همین امشب راهی شود!
"بوی هجرت می آید :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد."
چگونه سر انجام بین ماندن و رفتن تصمیم می گیرد؟:با خود می اندیشد که در ماندن چه فایده ایست؟
او تنهاست،فقط و فقط اوست که بیدارست.دیگران همه خفته اند،کسی نیست که بشود یا او سخنی گفت و مشورتی کرد،
علاوه بر این او بارها از همین پنجره ی باز برای مردم سخن کفت اما اما هیچگاه کلامی درخورد زمانه ی خو نشنید!
حال آنکه او بارها فریاد زد"چشم ها را باید شست ـ جور دیگر باید دید".
و اکنون در نهایت تاسف می بیند که حوری یا چه فرقی می کند آن فرشته ی معصومه ،در زیباترین شب های جهان ،در پای کمیاب ترین نارون های روی زمین،به جای اینکه به عشق های عرفانی بیاندیشد ودرس عشق به خدا بیاموزد،درس قوانین و آداب را می خواند.
آری:
"دیگر کسی به عشق نیاندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشد
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیاندیشد"(آیه های زمینی از فروغ فرخزاد)
"باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه ـ
پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند."
پس باید رفت این سرزمین ارزش موندن ندارد!
اما از دیگر سو در حاشیه ها هنوز هم اتفاق های خوشایند هست مثلا در این سرزمین فرد با شعوری هم هست که انقدر بهفضای شفاف و روشنی های دوردست خیره ماند تا چشمانش روشن و سفید شد،آسمان شد و پر از ستاره!
ویکی از مردان شهر بود که در گذشته از رسیدن میوه ی معرفت"طلوع انگور"از شاعر پرسیده بود اما باز هم باید رفت و دیگر بخاطر حاشیه ها نباید ماند!
"چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعرهیی رادیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟)"
و شاعر می رود تنهای تنها. و چمدانش فقط به اندازه ی تنهایی هایش جادارد و به مکانی می رود که درختان بلند حماسی آن از دور دست ها حتی در دل شب نمایاننند،درختان شعور و معرفت.
اینجا نقطه ی اوج شعر است جایی که مخاطب نشانه ای ازین بی نشان می خواهد اما مکانی که می رود حتی در ذهن خود شاعر هم وضوحی ندارد بنابراین بهترین وصف بی وصفیست!
و در نهایت با فریادی دیگر در وجوده شاعر که حرکت را طلب می کند شعر تمام می شود.
"باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم
وبه سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعته بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد:سهراب
کفش هایم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟"