غرب زدگی

 

در ((پوشیدن البسه پاره پوره،جوانان را))

 

تا کجا می برد این چاک به شلوار مرا

تا دکانی که بچاپند همه ی درهم ودینار مرا

***

همه دنیا ماراست

همه ی دلبری دهر،اسلام،آراست

هر کجا نانی وآبی ست،ز ملک داراست

این شگفتا که به عصر فرهنگ

میکشد جور به هر سو سر افسار مرا

سی واندی سال است

دست بدکاره ی غرب

دست برچیده ی غرب

می برد سوی غلط همچو دگر بار مرا

***

و سوالات زیادی در راه،

که چرا دست ستم

همه فکرش به سر شلوار است

و ندارد نظری بر سر دستار مرا؟

***

مزد یک هفته تلاشم بر باد

میشوم سوی دکانها ودهم پول زیاد

هر چه شد باداباد

ویقین است بکوبد پدرم بر در و دیوار مرا

***

تا کجا می برد این چاک به شلوار مرا؟؟؟

با اهل ادب ...!

سلام عرض میکنم خدمت همه ی دوستان .

مدتی قبل که در یکی از مؤسسات استان مشغول به انجام فعالیت ادبی بودیم ، بدقولی ها و بی مهری های بی شمار دبیر  یا به قولی مدیر مؤسسه شرایط را برای ادامه ی کار بسیار سخت کرد ! لذا مجاب شدیم تا حرف ها و گلایه هایمان را در قالبِ به اصطلاح شعری بر ایشان عرضه کنیم !

باشد که این مطلب _ به عنوان نخستین مطلبم در این وبلاگ _ برای شما قابل تحمل و خواندنی باشد .

    

با اهل ادب هر که در افتاد  ور افتاد ...

تکیه مزن ای دوست براین پست و مقامت

روزی  بپــــرد مـُرغـک اقبـــــال  ز بــــامـت

هـرگـز  ننـهنــــد ارج ادیبــــان بــه کلامـت

فِی الـحـال چنیــن بیـت مرا در نظـر افتاد     با اهل ادب هر که در افتـاد وَر افتاد!

      

ای که بـه دبیــری شـده منصـوب و مقــرر

مشـغــولِ تــو  جمعــی ز مـؤنــث وَ مـذکر

آییـنـــه ی دلـهـــای همــه گشتـــه مکـدر

در  امــر همـاهنـــگی ما  درد ســـر افتاد     با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!

        

خـودکامــــه ای و مدعــی تجربـــه هـایی

دیــریــســت ســـوار خــرِ آزار و جفـــایـی

انـگار بــه گوشَــت نرســد هیــچ صــدایی

زین جملــه دل بیـخِــرَدان در شـــرر افتاد     با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!

          

کم نــــور شـــده شمــع دل انـجمـــن مـا

دیـگـر رمقــی هیـــچ نمــانـده بـه تـن مـا

افـســوس که تـأثیــــــر نـدارد سخــن مـا

بی مهری و سردی به میـان در گذر افتاد     با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!

                 

اوضـــاع دل خستـــه ام از بـد شـده بدتـر

از غـم به رخـم نقـش و نگاریـسـت مصـور

کِز کرده در ایـن گوشـه ی محـزون و محقر

بر لب سخنی از سـر شب تا سحر افتاد     با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!

آب

آب

(در تهنیت شیرین شدن آب قم)

 

آب را گل نکنید

در فرودست انگار کودکی می خَرد آب

که به دستش چرخی است

و در آن دبّه ای از رنگ سفید

***

کاش او هم میداشت

عمری اندازه ی یک کرکس پیر

تا نماینده ی شهرش برساند خبری از سر دز

***

پشت درها قبضی است

که در آن نرخ تورم به ترقی  ساز است

بانک ها

جای مترسک هایی است

که درون صف پرداخت قبضی خفتند

روی هر کنتور ناسالم آب

حلقه ی معرفتی است

که:بگیرید از اینجا دوبرابر مبلغ

***

من به خوابی دیدم

که نشسته سهراب

زیر یک کنتور برق

نگران از درو دیوار برون رفتن آن باد کولر

می زند داد وفغان بر سر کاشانیها

باد را ول نکنید

آب را گل نکنید

 

(ببخشید که کوتاه بود)

لغت قرص

                                    لُغَتِ قُرص

 

(دوستان کمابیش بااین نام ومضمونش آشنا هستند والبته، غربت آنرا از سایر خوانندگان عذرخواهم.لغت نامه ایست مثلا طنز که تأثیر پذیرفته از چموشیهای یک دانشجوی ترم 1ادبیات است که امروز نفسهای آخر ترم 6 را می زند.گزیده اش(که در اصل گزیده ی الف تا د است و زیادی هم گزیده است)را آورده ام.باشد که گوشه ی لبانتان را تکانی بدهد.)

 

 

ادامه نوشته