سلام عرض میکنم خدمت همه ی دوستان .
مدتی قبل که در یکی از مؤسسات استان مشغول به انجام فعالیت ادبی بودیم ، بدقولی ها و بی مهری های بی شمار دبیر یا به قولی مدیر مؤسسه شرایط را برای ادامه ی کار بسیار سخت کرد ! لذا مجاب شدیم تا حرف ها و گلایه هایمان را در قالبِ به اصطلاح شعری بر ایشان عرضه کنیم !
باشد که این مطلب _ به عنوان نخستین مطلبم در این وبلاگ _ برای شما قابل تحمل و خواندنی باشد .
با اهل ادب هر که در افتاد ور افتاد ...
تکیه مزن ای دوست براین پست و مقامت
روزی بپــــرد مـُرغـک اقبـــــال ز بــــامـت
هـرگـز ننـهنــــد ارج ادیبــــان بــه کلامـت
فِی الـحـال چنیــن بیـت مرا در نظـر افتاد با اهل ادب هر که در افتـاد وَر افتاد!
ای که بـه دبیــری شـده منصـوب و مقــرر
مشـغــولِ تــو جمعــی ز مـؤنــث وَ مـذکر
آییـنـــه ی دلـهـــای همــه گشتـــه مکـدر
در امــر همـاهنـــگی ما درد ســـر افتاد با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!
خـودکامــــه ای و مدعــی تجربـــه هـایی
دیــریــســت ســـوار خــرِ آزار و جفـــایـی
انـگار بــه گوشَــت نرســد هیــچ صــدایی
زین جملــه دل بیـخِــرَدان در شـــرر افتاد با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!
کم نــــور شـــده شمــع دل انـجمـــن مـا
دیـگـر رمقــی هیـــچ نمــانـده بـه تـن مـا
افـســوس که تـأثیــــــر نـدارد سخــن مـا
بی مهری و سردی به میـان در گذر افتاد با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!
اوضـــاع دل خستـــه ام از بـد شـده بدتـر
از غـم به رخـم نقـش و نگاریـسـت مصـور
کِز کرده در ایـن گوشـه ی محـزون و محقر
بر لب سخنی از سـر شب تا سحر افتاد با اهل ادب هر که در افتـاد ور افتاد!